پله پله تا عرش،تا حسین علیه السلام....

از کوچیکیم تا به حالا عاشق حسینم...

  
نویسنده : مه یار ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٦


امان از دل زینب

ای همسفر با غصه ها و ماتم عشق
ای خون جگر از ماجرای پر غم عشق


ای سينه ات آيينه دار داغ گلها
ای باغبان بی قرار باغ گلها


ای همنوا با نينوا نای گلويت
سرخی خون لاله ها آب وضويت


در محملی از خون دل و قلبت شکسته
با ياد آن بانوی در محمل نشسته


گاهی نشسته خود نماز شب بخوانی
تا حال زينب را به شام غم بدانی


گاهی سرت بر تربت سلطان عشق است
گاهی دلت کرب و بلا گاهی دمشق است


چشمت ز خون و جانت از ماتم لبالب
ذکر لبانت دم به دم شد وای زينب


زينب خدای عشق و جان عالمين است
ذکر طپشهای دل زينب حسين است


چون طينت او از ازل شد نينوايی
روحش حسينی است و قلبش کربلايی


همراه ياران شد روانه از مدينه
با خاطراتی جانگداز و سوز سينه


گاهی به مهلا بوسه از دلدار گيرد
گاهی به مقتل از غمش صد بار ميرد


گاهی به نيزه زائر رخسار يارش
گاهی به پيراهن کند ياد نگارش


از کربلا تا شام غم احرام بسته
در حج خونينش سر از محمل شکسته


در سينه زينب که مجنون حسين است
دل نيست قلبش مشتی از خون حسين است

امان از دل زینب

  
نویسنده : مه یار ; ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٦


دلم به حال عشق می سوزد...

می اندیشم زندگی رویاییست و بال و پری دارد به اندازه عشق...

بیاندیش اندازه عشق در زندگیت چقدر است؟

در کجای زندگیت است؟

دلم به حال عشق می سوزد.چرا سالهاست کسی را عاشق ندیدم؟...

مگر نمی دانیم برای هر کاری عشق لازم است  ...

رهگذری آرام از کنارم می گذرد و بدون حس عشق می گوید : صبح بخیر....

 صدایش در صدای باد گم می شود و به گوش قلبم نمی رسد.

زمان می گذرد

و در انتهای راه می فهمی چقدر حرف نگفته در دل باقی مانده،

حرفهایی که می توانست راهی به سوی عشق باشد.


حرفهای ناتمامی که در کوچه های بن بست زندگی اسیرند.

.

.

.

ناگهان لحظه غربت می رسد

و تو در می یابی که چقدر زود دیر شده..

به تکاپو می افتی...

در غربت بیابان ,در کوچ شبانه پرستوها, در لحظه وصال موج و ساحل،

در... دنبال عشق می گردی.

دیر شده خیلی دیر.

هر روز دوست داشتن را به فردا می انداختی

 و حالا می بینی دیگر  فردا یی وجود ندارد.


سالها چشمت را به رویش بسته بودی

و نمی دانستی و یا شاید نمی فهمیدی.

امروز حرف حقیقت را باور می کنی ...

اما افسوس که خیلی زودتر از انچه فکر می کردی دیر شده...

  
نویسنده : مه یار ; ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ بهمن ،۱۳۸٦


افسوس و صد افسوس که بی توشه گذشتيم.....

  
نویسنده : مه یار ; ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٦


میشه اینجوری به زندگی نگاه کرد؟!

قدرت تفكر و .... !

 

۱- چند تا قورباغه از جنگلي عبور مي كردند كه ناگهان دو تا از آنها داخل گودال عميقي افتادند . بقيه قرباغه ها در كنار گودال جمع شدند و وقتي ديدند گودال عميق است به دو قورباغه ديگر گفتند كه ديگر چاره اي نيست و شما خواهيد مُرد . دو قورباغه اين حرفها را ناديده گرفتند و با تمام توانشان تلاش كردند از گودال خارج شوند .

 

 2- اما قورباغه هاي ديگر دائماً به آنها مي گفتند كه ديگر خودشان را خسته نكنند . بالاخره يكي از دو قورباغه تسليم شد و دست از تلاش برداشت و بي درنگ به داخل گودال پرتاب شد و از بين رفت .

 3- اما قورباغه ديگر با حداكثر توانش براي بيرون آمدن از گودال تلاش مي كرد بقيه قورباغه ها فرياد مي زدند كه دست از تلاش بردارد اما او سعي بيشتري مي كرد كرد و توانست از گودال خارج شود.

 

 4- وقتي ازگودال بيرون آمد ، بقيه قورباغه ها از او پرسيدند : مگر تو حرفهاي ما را نشنيدي ؟چرا دوباره تلاش كردي ؟

 5-ديدند او جوابي نمي دهد متوجه شدند كه او ناشنواست... 

(در واقع او تمام مدت فكر مي كرده كه ديگران او را تشويق مي كنند!)

خواستن توانستن است!

  
نویسنده : مه یار ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٦


خدایا منو ببخش!

" خداوند عز و جل میفرماید:

هر وقت بنده با من سخن می گوید ، چنان به حرفش گوش میدهم كه گویی جز او بنده ای ندارم.

 ولی او چنان سخن میگوید كه گویی من خدای همه هستم جز او !! "

  
نویسنده : مه یار ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٦


بر روح تمام شيعيان تيغ زدند....

یا علی شفاعتم کن....

  
نویسنده : مه یار ; ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٦


امشب سر سفره های خالی از نان اطفال يتيم يا علی می گويند....

  
نویسنده : مه یار ; ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ مهر ،۱۳۸٦


مقدرات يکساله خود را رقم بزنيد!

ليلة القدر شبى است كه قرآن نازل شده است و ظاهرا مراد به قدر، تقدير و اندازه‏گيرى است، خداى تعالى در آن شب حوادث يكسال را يعنى از آن شب تا شب قدر سال آينده را تقدير مى‏نمايد، زندگى و مرگ، رزق، سعادت، و شقاوت و چيزهايى از اين قبيل را مقدر مى‏سازد.

 

  
نویسنده : مه یار ; ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ مهر ،۱۳۸٦


داستان معراج رسول خدا(صلوات الله علیه)در يك شب از مكه معظمه به مسجد الاقصى

داستان معراج رسول خدا(صلوات الله علیه)در يك شب از مكه معظمه به مسجد الاقصى و از آنجا به آسمانها و بازگشت‏به مكه در قرآن كريم در دو سوره به نحو اجمال ذكر شده، يكى در سوره‏«اسراء»و ديگرى در سوره مباركه‏«نجم‏».

در چند حديث آن شب را شب هفدهم ربيع الاول و يا شب بيست و هفتم رجب ذكر كرده و در نقلى هم شب هفدهم رمضان و شب بيست و يكم آن ماه نوشته‏اند.

و معروف آن است كه رسول خدا(صلوات الله علیه)در آن شب در خانه ام هانى دختر ابيطالب بود و از آنجا به معراج رفت و مجموع مدتى كه آن حضرت به سرزمين بيت المقدس و مسجد اقصى و آسمانها رفت و بازگشت از يك شب بيشتر طول نكشيد به طورى كه صبح آن شب را در همان خانه بود و در تفسير عياشى است كه امام صادق(علیه السلام)فرمود: رسول خدا(صلوات الله علیه)نماز عشاء و نماز صبح را در مكه خواند، يعنى اسراء و معراج در اين فاصله اتفاق افتاد و در روايات به اختلاف عبارت از رسول خدا(صلوات الله علیه)و ائمه‏معصومين روايت‏شده كه فرمودند:

جبرئيل در آن شب بر آن حضرت نازل شد و مركبى را كه نامش‏«براق‏» بود براى او آورد و رسول خدا(صلوات الله علیه)بر آن سوار شده و به سوى بيت المقدس حركت كرد و در راه در چند نقطه ايستاد و نماز گزارد، يكى در مدينه و هجرتگاهى كه سالهاى بعد رسول خدا(صلوات الله علیه)بدانجا هجرت فرمود، يكى هم مسجد كوفه، ديگر در طور سينا و بيت اللحم - زادگاه حضرت عيسى(علیه السلام) - و سپس وارد مسجد اقصى شد و در آنجا نماز گزارده و از آنجا به آسمان رفت.

و بر طبق رواياتى كه صدوق(ره)و ديگران نقل كرده‏اند از جمله جاهايى را كه آن حضرت در هنگام سير بر بالاى زمين مشاهده فرمود سرزمين قم بود كه به صورت بقعه‏اى مى‏درخشيد و جون از جبرئيل نام آن نقطه را پرسيد پاسخ داد: اينجا سرزمين قم است كه بندگان مؤمن و شيعيان اهل بيت تو در اينجا گرد مى‏آيند و انتظار فرج دارند و سختيها و اندوهها بر آنها وارد خواهد شد.

  
نویسنده : مه یار ; ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ مهر ،۱۳۸٦